هشتمین دوره جایــزه ادبـی جلال آل احــمد

نگهبان تاریکی/ شایسته تقدیر در بخش داستان کوتاه

نگهبان تاریکی/ شایسته تقدیر در بخش داستان کوتاه

جنگ به روایت انسانیت

مجموعه «نگهبان تاریکی» شامل داستان‌هایی‌ کوتاه با نام‌های :« آب، یکی خوابیده زیر درخت کُنار، آصف خروس نداره!، در را باز کن، کاتب، ساقه پلاتین، نگهبان تاریکی، کی اولین شوت رو می‌زنه؟ و آتش» است. این مجموعه از 9 داستان جنگی تشکیل شده است که مجید قیصری آن را نوشته است.

نخی به نام جنگ

«نگهبان تاریکی» داستان جنگ و آدم‌های بعد از آن است. قیصری در این کتاب سراغ خلق شخصیت‌هایی رفته است که در حین و بعد از جنگ با آن درگیر هستند و جزئی از پس زمینه ذهنی این افراد شده. به عبارتی نمی‌توان این کتاب قیصری را جدا از سایر داستان‌های جنگی قبلی او شمارد. هر مجموعه جدیدی  که قیصری می‌نویسد گذشته داستان‌های او را تکمیل‌تر می‌کند. تمام این داستان‌ها با نخی به نام جنگ به هم ربط پیدا می‌کنند.

انسانیت به دست آمده!

ویژگی اصلی قصه‌های قیصری وجوه انسانی نهفت در بستر داستان‌های اوست. ما در طول روایت‌های او بارها شاهد اتفاقاتی بین سربازانی هستیم که دشمن هم‌اند. مثلا استفاده از چشمه آب طبق یک قانون نانوشته در داستان «آب» یا نجات سرباز عراقی توسط یکی از بسیجی‌ها در داستان «کاتب» به خوبی بیانگر این مراودات انسانی است. هرچند در برخی از مواقع این وجوه انسانی و اساسا اطلاق لفظ انسانی به جنگ توسط بعضی‌ها با عنوان ضد جنگ تعبیر می‌شود، ولی داستان‌های قیصری پای شخصیت‌های داستانش را به تمرد نمی‌کشاند. آدم‌های قصه‌های قیصری در چهارچوب جنگ است که رفتارهای‌شان تعبیر انسانی به خودش می‌گیرد و تفسیر می‌شود.

واقعیت‌نگاری

قیصری در داستان‌هایش غلو نمی‌کند. صادق است. شخصیت‌های داستانش روئین‌تن نیستند، الهی نیستند و اصطلاحا بوی شهادت نمی‌دهند. آدم‌هایی که قیصری در روند داستان خلق کرده می‌ترسند و از مرگ فرار می‌کنند، مانند داستان «در بازکن» که سرباز در مواجهه به دشمن فرار می‌کند و در بین راه هر چه همراهش است از شدت ترس از خودش جدا می‌کند. این نوع نگاه قیصری در داستان‌های قبلی او هم وجود دارد. یعنی در آن‌ها هم خبری از غلو و... نیست و به عبارتی این کتاب هم ادامه‌دهنده راه اسلاف خود است. البته این صادق بودن باز می‌گردد به این‌که خود نویسنده در فضای جنگ تنفس کرده و تمام این نوشته‌ها به نوعی تجربه زیستی او در طول دورانی که در جبهه بوده به کمکش آمده.

 

پایانِ پایان

مجید قیصری در روایت داستان‌هایش خیلی استادانه مخاطب را تا پایان داستان همراه خودش می‌کند و ضربه نهایی را در واپسین جمله‌های پایانی آن به مخاطب وارد می‌کند. پایان بندی داستان‌های این مجموعه به گونه‌ای است که بسیاری از ناگفته‌های داستان، چرایی‌ها و علت‌ها در پایان داستان گره‌گشایی می‌شود و این گره گشایی، خواندن را برای مخاطب لذت بخش‌تر می‌کند چون احساس می‌کند کشفی تازه کرده. البته این بدان معنی نیست که نویسنده در طول داستان‌هایش بازی‌های فرمی انجام داده، نه! نویسنده تنها خیلی هوشمندانه رمزگشایی داستان را به پایان داستان برده تا مخاطب را تا ته آن بکشد. از داستان پردازی کتاب که بگذریم به نثر آن می‌رسیم. نثر کتاب بسیار ساده و روان است. ما در متن اصلا بازی زبانی نمی‌بینیم. خبری از تکلف‌ها و توصیفات پیچیده نیست و همه چیز سر راست بیان می‌شود. قیصری در نوشتن داستان‌های این کتاب اصل را بر ساده‌نویسی و تکیه بر نثر معیار گذاشته به همین دلیل است که داستان‌ها تا این حد راحت خواننده می‌شوند.

 

رودرور با نویسنده
مجید قیصری را بیشتر به عنوان نویسنده جنگ می‌شناسند. روح اغلب کارهایش هم در همین حوزه است و علتش هم این است جنگ را با پوست و گوشتش لمس کرده و در آن حضور داشته. قیصری کار نوشتن را از اولین سال‌های دهه 70 شروع کرد. در همان دهه، سه مجموعه داستان با نام‌های «صلح»، «طعم باروت» و «نفر سوم از سمت چپ» و یک رمان به نام «جنگی بود، جنگی نبود»، به رشته تحریر درآورد. رمان‌های «ضیافت به صرف گلوله»، «باغ تلو»، «شماس شامی»، «سه کاهن»، « دیگر اسمت را عوض نکن» و مجموعه داستان‌های «گوساله سرگردان»، «سه دختر گل‌فروش» و «زيرخاكي» از آثار او به حساب می‌آیند. همچنین قیصری تاکنون برنده جایزه قلم زرین، جایزه مهرگان ادب و جایزه ادبی اصفهان شده است و امسال هم با مجموعه داستان «نگهبان تاریکی» جز نامزدهای نهایی هشتمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد در بخش داستان‌کوتاه قرار گرفته است.

 

بریده کتاب

 

 چند بار گفته بود خودم درستش می‌کنم، رسم این است. نگفته بود کدام رسم. گفته بود ما خون را با خون نمی‌شوییم. تاوانش را می‌دهیم. چه جور تاوانی! نگفته بود. شاید اگر می‌گفت، جاوش را می‌گرفتیم. شاید همین ملافه سفید و دست خالی رسمش بود که می‌گفت، شاید هم تاوانش. ما فقط نگاهش کردیم تا این‌که دیدیم رفت بالای خاکریز و رفت آن‌طرف. هجوم بردن آن‌ها را به طرفش دیدیم. نمی‌شود گفت با خشم بود، ولی هجوم بود. شاید ریختند روی سرش. تنها. رسم آن‌ها را که دیگر می‌دانیم. تنها که گیرت بیاورند، معلوم است. حالا با سیاوش چه کردند، نمی‌دانیم. دیگر برنگشت. مهم این بود که گفت می‌رود و رفت. بعد از رفتنش آوردن آب عادی شد. ما که از خوردن آب خاطره خوشی نداشتیم. رفتن سیاوش بدترش کرد. مگر می‌شد آب خورد و یادش نیفتاد....