هشتمین دوره جایــزه ادبـی جلال آل احــمد

آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟/ شایسته تقدیر در بخش داستان کوتاه

آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟/ شایسته تقدیر در بخش داستان کوتاه

تنهایی، جذابیت، تهران

«آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟» كتابی است با 8 داستان كوتاه با موضوعات مختلف اجتماعی، روان‌شناختی، تاریخی و.. به قلم مهدی اسدزاده .«حکایت سوختن سرو به، جزر و مرگ، کارگاه آرزوبافی، یعنی همه زن‌ها یه دکمه تو مخشون دارن که... ، غغغییییزززژژت‌ت‌تخخ، شب باشکوه شاپور درفشی، آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟ و طلوع کن لعنتی بجنب» عنوان  داستان‌های این مجموعه هستند.

عنوانی که شاخک‌ها را تیز می‌کند

«آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟»؛ این سوالی است که نویسنده به عنوان نام کتابش برگزیده. در نگاه اول این ذهنیت پیش می‌آید که داستان‌های این مجموعه مربوط می‌شود به بچه‌های خزانه ولی تنها اسمی از خزانه می‌آید و بس. انتخاب عنوان کتاب بسیار هوشمندانه و دقیق بوده و نویسنده سعی داشته با گذاشتن این اسم روی کتابش اصطلاحا شاخک‌های مخاطبان را تیز کند. هر چند داستان‌های این مجموعه ربطی به بچه‌های خزانه ندارد اما روایت‌ها تماما مربوط می‌شود به بچه‌های تهران، بخصوص بچه‌های جنوب آن و بخصوص به نوجوانان و جوانان دهه هشتادی.

معادله‌ای که به انتحار ختم می‌شود

تنهایی، تنهایی و تنهایی. معلوم نیست چرا نویسندگان ما انقدر به این کلمه و مفهوم علاقمندند. مگر چقدر از مردم این شهر و کشور تنها هستند و چرا علاقه به این مفهوم برای نوشتن زیاد است. هرچند تنهایی بدترین بلای عالم است! به هر حال شخصیت‌های داستان‌های اسدی آدم‌های تنهایی هستند، خلیفه، سولماز، شاپور درفشی و معتمدی همه آدم‌هایی هستند که خودخواسته تن به انزوا و تنهایی داده‌اند و در یک سرگشتگی سیاه روزگار سپری می‌کنند. دومین مضمونی که اسدزاده در داستان‌هایش به صورت زیادی به آن توجه داشته مفهوم ترس است. رابطه ترس و تنهایی معادله‌ای در داستان‌های اسدی ایجاد می‌کند که در پایان منتهی می‌شود به انتحار، مانند شخصیت اصلی داستان «یعنی همه زن‌ها یه دکمه تو مخشون دارن که...» که از ترس تنهایی دست به خودکشی می‌زند.

عاشق تهران!

اسدی علاقه زیادی به تهران دارد. این را می‌شود در گوشه و کنار داستان‌هایش دید. بخصوص در داستان «آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟» که عنوان کتابش هم هست، مخاطب را به یک تهرانگردی می‌برد. در یک داستان کوتاه 15 نقطه تهران را سیر می‌کند و با شخصیت‌های مختلف مخاطب خود را همراه می‌کند. اگر معتقد باشیم که داستان خلقی از تجربیات؛ اعم از دیده‌ها، شنیده‌ها، انجام داده‌ها و... باشد، به راحتی می‌توان با خواندن کتاب به این نتیجه رسید که بسیاری از روایت‌های نویسنده حاصل همان تجربیات زیستی خود اوست، چیزی که خود نویسنده در گفتگویی به آن اذعان کرده :« تمامی داستان‌های این كتاب را از خیابان پیروزی و هم‌محله‌ای‌هایم الهام گرفته‌ام. چون تمام 27 سال عمر خود را در این محله زندگی كرده‌ام و اطلاعات خوبی از پیشینه خیابان پیروزی دارم.»

وقتی جذابیت مهم است

نثر کتاب در هر داستان متفاوت است. در داستان «آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟» نویسنده به صورت درخشانی از لحن تهرانی و کوچه بازاری برای روایت استفاده می‌کند و این اتفاق در یعنی تغییر لحن و نثر در باقی داستان‌ها هم اتفاق می‌افتد به گونه‌ای که داستان آخر کتاب لحن و نثری مربوط به قرن 5 هجری نوشته شده است. به این تغییر نثر و لحن تغییر داستان‌ها، شخصیت‌ها و زاویه دیدها و را هم اضافه کنید تا متوجه شوید عنصر جذابیت برای نویسنده مهم بوده. حتی سوژه‌ها و آدم‌های غصه‌های اسدی هم جذابند و این جذابیت متنی و فرمی دست به دست هم دادند تا ما با اثری محکم مواجه باشیم.

رودر رو با نویسنده

مهدی اسدزاده اهل تهران است و به قول خودش بچه خیابان پیروزی. الان 27 سالش است و اولین کتابش که مجموعه داستان کوتاه «آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟» است، پارسال منتشر شده. دومین کتاب او، یک رمان است به نام «قوچ» که اوایل سال جاری وارد بازار نشره شده است. او امسال با اولین کتابش یعنی «آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟» توانسته به جمع پنج نامزد نهایی بخش داستان کوتاه هشتمین دوره جایزه ادبی جلال‌آل احمد راه پیدا کند.

بریده کتاب

 

به «كل یوم هم فی شأن» كه می‌رسد، هوا آن‌قدر تاریك شده كه دیگر كلمات را نبیند. قرآنش را می‌بوسد و شروع می‌كند به جمع كردن وسایلش. ورق «متفورمین» را از روی «هور الهویزه» برمی‌دارد و تسبیح را از روی «سال63».  بعد برای چند ثانیه به ویترین آلومینیومی بالای قبر خیره می‌شود. ته ویترین، عكس رنگ‌پریده پسرش را می‌بیند كه با لباس خاكی بین چند نفر ایستاده است. تنها كسی است كه ریش و سبیل ندارد و به شانه كنار دستی‌هایش هم نمی‌رسد. یاد روزی می‌افتد كه پسر را با دست گچ شده سوار اتوبوس 2 طبقه كرده بود و برده بود به بیمارستان شفا یحیاییان. یادش می‌افتد كه دوچرخه كورسی كرم رنگ هنوز گوشه زیرزمین است. صندلی برزنتی‌اش را جمع می‌كند و كیفش را روی شانه می‌اندازد. آرام آرام از بین سنگ‌های سفید و ویترین‌های شیشه‌ای رد می‌شود. وقتی از زیرسایه‌بان بیرون می‌آید، به این فكر می‌كند كه چند مادر هنوز زنده هستند؟ امروز فقط 6 تا را دیده بود...