هشتمین دوره جایــزه ادبـی جلال آل احــمد

سفرنگاره / نامزد بخش مستندنگاری

سفرنگاره / نامزد بخش مستندنگاری

سفرنگاره نوشتهٔ بهمن نامورمطلق، نامزد دریافت جایزه در بخش مستندنگاری

 

خاطرات یک استاد زبان‌شناس

خیلی‌ها هستند که به سفر می‌روند، اما بسیار کم هستند افرادی که در حین سفر دست به قلم می‌برند و از جاهایی که رفتند می‌نویسند، چون نوشتن کار سختی است و البته سفرکردن هم نسبتی با نوشتن ندارد مگر نویسنده بخواهد.

از باداب سورت به کوهرنگ

«سفر نگاره» روایتی تک نگارانه از سفرهایی است که نویسنده آن بهمن نامور مطلق در خلال سه سفر به «باداب سورت»، «غار یخ مراد» و «کوهرنگ » که به زعم خودش بسیار تاثیرگذار بوده است آن را نوشته است. این سفرها که در بازه زمانی سال‌های 90- 91 صورت گرفته دربردارنده روایت‌های نویسنده از تمام دیدنی‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها و احساسات شخصی  اوست. نویسنده در بخش اول«باداب سورت» روایتش را از تهران آغاز می‌کند و با عبور از آن به سمت سمنان و شهرمیزاد می‌رود و در نهایت به جاده سورت می‌رسد و در اوج زمستان و برف پا به منطقه‌ای می‌گذارد که مشتاق دیدن آن در فصل سرما بوده. نویسنده در تک نگاری دوم به «غار یخ مراد» در حوالی گچسر می‌رود و روایت‌های خودش را از توصیف مسیر و زیبایی‌هایش آغاز می‌کند و در خلال آن به غاری قدم می‌گذارد که 50 میلیون سال قدمت دارد. او در کاوش غار به رابطه غار و اسطوره هم نقبی می‌زند و به واکاوی اسطوره غار می‌پردازد. اما پرحجم‌ترین بخش کتاب مربوط می‌شود به «کوهرنگ» که به تنهایی نزدیک به نیمی از کتاب مربوط به آن می شود. نویسنده سفر خود را از اصفهان آغاز می‌کند و با عبور از شهرکرد و چندین شهر دیگر به سمت محل موردنظرش پیش می‌رود. در بین راه با روستائیان و عشایر هم‌کلام و هم سفره می‌شود تا به کوهرنگ می‌رسد استراحتی می‌کند و دوباره حرکت. پایان سفر هم ختم می‌شود به لاله‌های واژگون خوانسار و شهرهای توی راه تا تهران.

اسطوره‌نگاری در سفر!

«سفرنگاره» کتابی است که در مرز بین خاطره و تک نگاری در حال رفت و آمد است. آن‌جایی که نویسنده از اتفاقاتی که دارای ابعاد شخصی است در اثنای سفر صحبت می‌کند کتاب به سمت خاطره می‌رود و آن‌جایی که از منطقه، آدم‌ها و اتفاقات داخل سفر می‌نویسد، کفه تک نگاری آن سنگین می‌شود. البته خود نویسنده هم دنبال نوشتن تک نکاری نیست. نویسنده در مقدمه کتاب می‌نویسد که نوشتن نوعی رهایی و تخلیه است و شاید هم به همین دلیل است که خود او این مجموعه را «خاطره- متن» و «خاطره -نگاره» هم می‌نامد. در روند روایت‌ها بعضا رگه‌هایی از مباحث آکادمیک در حوزه‌های فرامتنی، اسطوره شناسی و نقد ادبی آشکار می‌شود. نویسنده که خود منتقد ادبی و زبان‌شناس است در بستر سفر سعی در ارتباط دادن اتفاقات و مکان‌های موردنظر با مباحث آکادمیک مورد علاقه‌اش است.

نکته ویژه‌ای که درباره این کتاب باید مورد توجه قرار بگیرد استفاده نویسنده از عکس برای مستند کردن اتفاقات و مکان‌های سفرش است. به عبارتی عکس‌ها در کنار متن علاوه بر توصیفات مکان، محیط را هم برای خواننده ملموس و عینی می‌کند. به همین دلیل این کتاب بواسطه این عکس‌‌ها از ارزش مستندگونه بیشتری برخوردار است.

رودررو با نویسنده

دکتر بهمن نامور مطلق استاد 53 ساله زبان‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی است. او بعد از این‌که کارشناسی خودش را از دانشکاه علامه طباطبایی در رشته زبان فرانسه گرفت، عازم این کشور شد و توانست در رشته‌های کارشناسی ارشد زبان‌شناسی و رایانه و دکترای ادبیات تطبیقی از دانشگاه  «بلزپاسکال.کلرمون فران» این کشور فارغ‌التحصیل شود. او کتاب‌های زیادی نوشته است که مهمترین آن‌ها عبارتند از: « شاهنامه اسطوره متن هویت ساز »، «شاهنامه اسطوره متن بینافرهنگی»،‌ «شاهنامه اسطوره متن بینانشانه‌ای»، «گفتگومندی در ادبیات و هنر»، « در آمدی بر بینامتنیت» و... . با این‌که زمینه کاری نامور مطلق بر حوزه زبان‌شناسی و نقد ادبی تمرکز دارد اما «سفرنگاره» به عنوان اولین نوشته روایی او امسال توانسته در بین 5 نامزد نهایی بخش مستندنگاری هشتمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد قرار بگیرد.

بریده کتاب

 

همین‌طور که آهسته در میان برف‌ها می‌رفت، با هم درباره وضعیت کوه صحبت می‌کردیم. حال که تنها شده بودیم، راحت‌تر صحبت می‌کرد و من هم پرسش‌هایی مطرح کردم. پرسیدم نزدیک‌ترین روستا به سورت کجاست که اگر گیر کردم به آن‌جا بروم. وی روستای سورت را که در چند کیلومتری بود، یادآوری کرد. به دنبال جایی نزدیک‌تر می‌گشتم. در پای کوه سورت چند خانه و آغل وجود داشت که می‌توانستند در صورت اضطرار به درد بخورند. سپس گفت این‌که تنها آمده‌ای خطرناک است، زیرا کوه‌ها در فصل زمستان حیوانات درنده به خصوص گرگ دارد. الان هم که هوا سرد است و غذا پیدا نمی‌شود. چند حکایت در مورد حمله گرگ‌ها به روستائیان تعریف کرد تا دلم بیشتر خالی کند. البته به نظرم نمی‌آمد که بخواهد مرا بترساند. فقط ناشیانه نصیحت می‌کرد. با خود فکر کردم خوب بود دست‌کم یک چاقو با خودم می‌آوردم. هیجان سفر لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.