هشتمین دوره جایــزه ادبـی جلال آل احــمد

آمدیم خانه نبودید / نامزد بخش مستندنگاری

آمدیم خانه نبودید / نامزد بخش مستندنگاری

آمدیم نبودید، نوشتهٔ نسرین ظهیری، نامزد دریافت جایزه در بخش مستندنگاری

 

میهمان ناخوانده خانه بزرگان

خانه‌ها هویت یک محله، شهر و کشور هستند. در داخل همین خانه‌هاست که اتفاقات بزرگی می‌افتد، خانواده‌ای شکل می‌گیرد، بچه‌ای به دنیا می‌آید. کتابی نوشته می شود و... . پس هر خانه‌ای برای خودش داستانی دارد. به خصوص خانه بزرگان ادب و هنر.

روایت‌هایی از خانه‌هایی که هستند و نیستند

«آمدیم خانه نبودید»، مجموعه‌ای از روایت‌هاست از خانه‌های مشاهیر ایران. روایت‌هایی که نویسنده در آن تلاش کرده با سرک کشیدن به این خانه‌ها از اوضاع آن باخبر شود. روایت‌ها، نثری شاعرانه دارد و نویسنده سعی کرده در خلال این گزارش‌ها روح گذشته و البته حال خانه‌ها را برای مخاطب خود ترسیم کند و در کنار آن شمایی از گذشته و حال خانه را برای مخاطب خود عینیت ببخشد. روایت‌های خانه‌های مشاهیر ایران در کتاب «آمدیم خانه نبودید» گاهی خوشحال کننده است و گاهی مغموم. گاهی خانه همچنان سرپاست و می‌شود در کنار خواندن گزارش، تخیل خود را هم به کار بست و آن نویسنده و شاعر را هم در گوشه و کنار خانه دید و البته گاهی هم خبری از خانه‌ای که زمانی محل زندگی یک اهل فرهنگ بوده نیست؛ یا مخروبه‌ای شده است و یا به کل خانه‌ای جدید جای آن بنا شده است. این روایت‌ها مجالی است برای پیدا کردن هویتی تاریخی از فرهنگ، شهر و آدم‌هایی که در زیست ادبی و هنری مملکت خود تاثیری شگرف داشته‌اند. در این روایت‌ها، نویسنده به خانه‌ خیلی‌ها سر زده، افرادی مانند:« بدیع الزمان فروزانفر، عبدالحسین زرین کوب، سعید نفیسی، جلال آل احمد، محمد معین، صادق هدایت، سیمین دانشور، نیما یوشیج، احمد شاملو، اخوان ثالث، فوغ فرخزاد، هوشنگ ابتهاج، ملک الشعرا بهار، حسین منزوی، سهراب سپهری، محمد مصدق ، مهرداد اوستا و....»

حال خانه‌های بزرگان شهر من

کتاب‌های زیادی در مورد مشاهیر ادبی و هنری این مرز و بوم نوشته است که شاید در گوشه‌ای از آن به خانه آن‌ها اشاره‌ای شده باشد و این اشاره هم محدود شده باشد به صورت ظاهری خانه. اما «آمدیم خانه نبودید» پا را فرای توصیفات مکانی می‌گذارد و قدم به اندرونی زندگی این بزرگان در داخل خانه‌هاشان می‌نهد. این کتاب که حاصل گزارش‌های مطبوعاتی نویسنده از حال و روزهای خانه‌های مشاهیر ایران است در کنار توصیف عینی خانه، سراغ افرادی که با این بزرگان رفت و آمد داشته‌اند می‌رود و با آن‌ها همکلام می‌شود که به صورت گفتگوهایی مطبوعاتی در داخل متن گزارش‌ها قابل خواندن است. تلاش نویسنده برای پیدا کردن این تعداد خانه و البته نوشتن برای هر کدام از آن‌ها هم قابل ستودن است. تلاشی که نزدیک به دوسال از وقت او را معطوف به پیدا کردن آدرس‌ها و رفتن و نوشتن درباره بیش از 80 نویسنده، شاعر و هنرمند کرده است. البته نویسنده در مقدمه کتاب اشاره می‌کند برای این‌که حجم کتاب زیاد می‌شده، مجبور شده است تنها 44 گزارش را برای انتشار کتاب انتخاب کند. شاید باقی گزارش‌ها که منتشر نشده‌اند فرصتی مناسب برای انتشار جلد دوم این کتاب باشد. این کتاب به واسطه سوژه نو و بسیار عالی آن نه تنها خواندنی و جذاب است بلکه بانک اطلاعاتی خوبی درباره تهران و البته سندی تاریخی برای رجوع نسل آینده به خانه‌هایی است که یا از بین رفته‌اند یا در گذر زمان فرسوده می‌‌شوند و از بین می‌روند و یا میراث‌خواران آن‌ها را نابود کرده‌اند و جای آن برج و ساختمانی علم کرده‌اند.

رودر رو با نویسنده

نسرین ظهیری بیشتر از این‌که نویسنده باشد روزنامه‌نگار است. او سال‌هاست که در مطبوعات قلم می‌زند و البته «آمدیم خانه نبودید» هم حاصل تلاش‌های روزنامه نگارانه او در دورانی است که این گزارش‌ها رابرای مطبوعات می‌نوشته است. ظهیری با همین کتاب توانسته امسال جز نامزدهای نهایی بخش مستندنگاری، هشتمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد قرار بگیرد.

بریده کتاب

 

اتاق و خانه جلال در تاریک و سایه بازی خورشید بوی مشاهیر چهل سال پیش می‌دهد. توی این اتاق می‌شود رد نگاه‌های بزرگان ادب ایران را، جای پای نیما یوشیج، پیرمرد همسایه، که چشم این خانه بود. به اذن سیمین خانم روی مبل می نشینم. انگار صدایش می‌آید از نامه‌‌ای که به جلال نوشته بود:« اولا نقشه خانه رسید. خیلی نقشه عالی و خوب و جامعی بود و مخصوصا نماها با آن سنگ های سبز و آجرهای قرمز و...» خانه جلال در تجریش، کوچه رفعت، نبش بیژن قرار دارد. روی دیوار آجری قرمز رنگ نوشته شده است: ارض. آجرهای دیوار کوچه هنوز رنگ و لعاب دارند و در چوبی سبز سیدی انگار تازگی ها رنگ شده است. جلال وقتی کار اسکلت خانه تمام می‌شود، برای زنش که حالا صدای واکرش می‌آید می‌نویسد:«دم در ورودی که درش گذاشته شد، به دست مبارک خودم، عزیز دل، نمی‌‌دانم چرا یکهو به یاد این شعر نیما افتادم که می‌گوید: نازک آرای تن ساق گلی/ که به جان کشتم و به جان دادمش آب/ ای دریغا به برم می‌شکند.»