هشتمین دوره جایــزه ادبـی جلال آل احــمد

بازخوانی یک گفتگوی جوانانه

گفتگوی «همشهری‌جوان» با برگزیده بخش رمان در جایزه جلال

 حورا نژادصداقت، روزنامه نگار در جدیدترین شماره هفته‌نامه همشهری جوان با نسیم مرعشی، برگزیده بخشِ رمان در هشتمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد گفتگویی انجام داده است که این گفتگو را در ادامه می‌خوانیم.



نسیم مرعشی، نویسنده ی جوان کتاب اولی، این روزها پس از برگزیده شدن در جایزه ی جلال آل احمد چه می کند؟
شاید کمی زود بود
 
آن‌هایی که از قدیم‌تر‌ها مجله ی همشهری جوان را می‌خواندند، خوب یادشان هست که نسیم مرعشی در صفحات کتاب و روزهای این مجله می‌نوشت، آن هم نوشته‌هایی که رنگ داستان به خود می‌گرفتند. چند وقتی نیست که از انتشار رمان او با نام «پاییز فصل آخر سال است» از نشر چشمه می‌گذرد. همین چند روز پیش خبر برگزیده شدن کتاب او در جایزه ی جلال، ما را خوشحال کرد و همین شد که به سراغش رفتیم تا از حال و هوای این روز‌هایش و حتی ماجرای حضورش در همشهری جوان بپرسیم.
نسیم مرعشی هنگام مصاحبه، آنقدر صمیمی و خودمانی صحبت می‌کند که می‌توان به راحتی با او حرف‌های نگفته ی زیادی را طرح کرد و جواب شنید. در گفتگوی شبانه ی ما، اگر از تاثیر حضور دکتر احسان رضایی در زندگی او بگذریم، نسیم بیش از هر چیز این روز‌ها به طعم برگزیده شدن در مهم‌ترین جایزه ی ادبی کشور، آن هم به خاطر کتاب اولش فکر می‌کند؛ جایزه ای که شادی و ترس را همزمان برایش به ارمغان آورده است.
 
ماجرای حضورت در همشهری جوان چه بود؟ اصلا بودن در اینجا تاثیری در نوشته‌هایت داشت؟
اگر همشهری جوان نبود، شاید هیچ وقت دست به نوشتن نمی‌زدم. من در دانشگاه در رشته مکانیک درس می خواندم و تصمیم داشتم که در فرانسه موسیقی بخوانم. در سال آخر دانشگاه، یعنی سال ۸۶ تعداد واحد‌هایم کم بود و با وجود اینکه فکر نمی‌کردم بخواهم نویسنده شوم، روزی به دفتر جوان آمدم و رفتم پیش آقای احسان رضایی. برایشان گفتم که چقدر به ادبیات علاقمندم و چقدر کتاب خوانده‌ام. ایشان پیشنهاد نوشتن برای صفحه ی معرفی کتاب را به من دادند.

مطلب را سفارش گرفتی و کتاب را برای معرفی به خانه بردی؟
خیر،‌‌ همان جا دکتر رضایی چند توضیح کوتاه درباره ی نحوه ی معرفی کتاب به من دادند و گفتند: همین جا معرفی کتاب را بنویس. من خیلی تعجب کردم. اصلا نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و چگونه آن را تمام کنم. آن موقع در دفتر تحریریه ۲ کامپیو‌تر وجود داشت و کار‌ها به صورت دستی روی کاغذهای مخصوص سربرگ دار انجام می‌شد. چند بار معرفی کتابم را نوشتم و خط زدم. تا اینکه مطلب را جمع کردم و به دست آقای رضایی دادم. ایشان مقداری از ابتدای مطلب را حذف کردند و بعد هم کمی در انتهای آن تغییر ایجاد کردند و در نهایت، کتاب دوم را برای معرفی در اختیارم قرار دادند.

کار‌ها فقط به معرفی کتاب محدود می‌شد؟
بعد از آن، کم کم با ناشران صحبت می‌کردم و کلاس‌ها و کارگاه‌های مختلف را در مجله معرفی می‌کردم. پس از مدت کوتاهی، صفحه ی «روز‌ها» را در اختیار من قرار دادند و آنجا بود که هم نوع نوشتارم تغییر کرد و هم میزان مطالعاتم بیش از گذشته شد. راستش همکاری کردن با دکتر رضایی یک جوری است که خواه نا‌خواه باسواد می‌شوی. احسان رضایی یک دایره المعارف متحرک است که درباره ی همه چیز اطلاعات دارد. بودن در کنار چنین شخصی به لحاظ اطلاعات خوبی که دارد، برای من خیلی لذت بخش بود، خصوصا که خودم هم کتابخوان بودم. کلا، دکتر رضایی نقش پررنگی در انتخاب مسیرهای زندگی من داشت.

این دیدار‌ها و نوشتن‌ها بر سبک نوشتاری ات هم اثر داشت؟
من هر چیزی را که می‌نوشتم، ابتدا در اختیار دکتر رضایی قرار می‌دادم تا او بخواند و نظرش را برایم بگوید. حتی نسخه‌های اول رمانم را نیز به دست ایشان دادم. من هم سلیقه و هم سواد آقای رضایی را قبول داشتم و دارم. خصوصا که اصلا نیازی نیست نظراتشان را تفسیر کنی. آن چیزی که می‌گویند همان است که قرار است به تو کمک کند.

نوشتن رمان «پاییز فصل آخر سال است» به چه صورت بود؟
طرح ابتدایی و اولین نسخه ی این رمان را زمانی نوشتم که برای اولین بار در کارگاه نویسندگی آقای حسین سناپور شرکت می‌کردم. نسخه ی دوم آن را در کارگاه نویسندگی آقای حسن شهسواری که خیلی هم در این زمینه سختگیر هستند، نوشتم. برای شرکت در این کلاس‌ها باید یک فرم تقریبا ده هزار کلمه‌ای درباره رمان پر می‌شد و انتخاب شدن به عنوان شاگرد ایشان در این کارگاه برای من اتفاق خیلی خوبی بود.
 
پس این کتاب کی به دست آقای رضایی رسید؟
دقیقا بعد از همین دوبار نوشتن و ویرایش کردن بود که کتاب را به ایشان دادم و هنوز نظرشان در ذهنم هست که گفتند: این کتاب به خاطر موضوع خاصی که دارد، خوب دیده می‌شود.

افراد دیگری هم کتابت را دیدند؟ کسی نظری مشابه اقای رضایی داشت؟
من در دوره‌های مختلف، نسخه‌های متفاوت کتابم را در اختیار چند نفر قرار می‌دهم. بعضی از این افراد اصلا نویسنده نیستند، و حتی شغل‌هایشان متفاوت با یکدیگر است. هر یک از این دوستان نظری درباره ی رمانم دادند. ولی هیچ کس مانند آقای رضایی نگفت که: رمانت دیده خواهد شد.

با این اوصاف انتظار داشتی که کتابت در جایزه ی جلال برگزیده شود؟
نه اصلا. حتی وقتی اسم نامزدهای بخش داستان کوتاه تقریبا یک هفته قبل از اعلام نامزدهای بخش رمان آمد، آنقدر دور از ذهنم بود که حتی به سراغشان نرفتم. درست یادم است، یک روز صبح بود. داشتم رانندگی می‌کردم که شخصی از بنیاد ادبیات داستانی با من تماس گرفت و گفت که کتاب شما جزء نامزدهای بخش رمان است و در مراسم اختتامیه شرکت کنید. واقعا تعجب کردم. اصلا توقع نداشتم که اسم من جزء نامزدهای جایزه‌ای باشد که سال گذشته شخصی مانند ابوتراب خسروی در آن برگزیده شده بود. اولین کاری که کردم این بود که با همسرم تماس گرفتم و گفتم: خفن‌ترین اتفاقی که می‌تواند برایمان بیفتد چیست؟‌‌ همان جا با خودم گفتم: همین نامزد شدن برای جایزه ی جلال برای کتابم کافی است.

و آن زمان احساست نسبت به این نامزد شدن چه بود؟
از استرس اعلام نتیجه ی نهایی که بگذریم، راستش وحشت‌زده شده بودم. نگران بودم که حالا خیلی‌ها قرار است که کتابم را بخوانند و آن را نقد کنند. من از جمع‌های ادبی پرهیز می‌کنم. حاشیه‌ها من را اذیت می‌کنند و تمرکزم را می‌گیرند.

این وحشت‌ها هنوز هم ادامه دارد و در کارت هم تاثیر گذاشته است؟
در همین چند روزی که از گرفتن جایزه می‌گذرد (و البته برایم اینطور است که به نظرم بیشتر از ۲ سال گذشته) اصلا به کتاب جدیدم دست هم نزده‌ام. من در رمان قبلی‌ام به طور متوسط روزی ۱۰۰ کلمه نوشته‌ام. وقتی که مشغول نوشتن می‌شوم، بیش از آنکه بنویسم، به صفحه ی سفید مانیتورم خیره می‌شوم و فکر می‌کنم. اما همین حواشی جایزه‌ی جلال باعث باعث شده تا تمرکزم را از دست بدهم. تا اینکه همین چند روز پیش، که توانستم کمی اوضاع و خودم را آرام کنم و حدود ۳۰۰ کلمه بنویسم. بابت اینکه توانستم دوباره به کارم برگردم، واقعا خوشحالم.

الان، حال و هوایت بعد از گرفتن مهم‌ترین جایزه ی ادبی کشور، آن هم برای اولین کتابت چگونه است؟
من همیشه دوست داشتم که قدم به قدم به آرزو‌هایم برسم. شرایط خیلی خوب بود که ابتدا در جایزه بیهقی برگزیده شدم، بعد در جایزه داستان کوتاه تهران. برگزیده شدن در جایزه ی بزرگی مثل جلال، آرزوی خیلی دور نویسندگی من بوده است. وقتی زود‌تر از وقت مورد انتظارت، آرزوی بزرگت می‌رسی، با خودت می‌گویی: خب، بعدش چه می‌شود؟ قله ی بعدی اهداف من چه خواهد بود؟

به نظر خودت چرا جایزه ی جلال را به دست آوردی؟
فکر می‌کنم شانس آوردم و داوران این دوره با کتابم و مدل نوشتن من هم سلیقه بوده‌اند. به هر حال کتاب‌های مهمی سال 93 منتشر شد که حتما بسیاری از آن‌ها از کتاب من بهتر بوده‌اند. واقعا نمی‌دانم. اما حالا بیشتر از همه‌چیز، دلم می‌خواهد هیجان جایزه را از ذهنم بیرون کنم و تمرکزم را به دست بیاورم و برنامه ریزی داشته باشم و به ادامه ی روند نویسندگی‌ام بپردازم.

آن رویای نوازندگی و آهنگسازی به کجا رسید؟ این جایزه ملاکی هست که نشان دهد مسیر را درست رفته‌اید؟
فکر نمی‌کنم هیچوقت طوری که آرزوی کودکی‌ام بود به آهنگسازی برگردم. این همه سال برای نویسندگی زحمت کشیدم و کار نوشتن و ادبیات را بسیار دوست دارم. حس می‌کنم کم‌کم دارم یاد می‌گیرم و فکر می‌کنم بعد از این همه بالا و پایین کردن کارهایی که در زندگی دوست دارم، این دیگر کار من است. ادبیات از‌‌ همان ابتدا در زندگی من بود، فقط هیچ‌گاه آن را درست ندیدم تا‌‌ همان روزهایی که همراه آقای رضایی این مسیر را شروع کردم.



آرشیو خبرها